
مین سال اسارتم بود که از طرف حاج آقا ابوترابی به من گفتند به یکی از اسرا درس بدهم. او بعضی اوقات جاسوسی می کرد. همه او را می شناختند. رفتم خدمت حاج آقا ابوترابی گفتم: حاجی، شما بگو سرت را زیر تانک بگذار، این کار را می کنم. اما اگر من به این آدم درس بدهم از فردا همه اردوگاه به من یک جور دیگر نگاه می کنند.
حاجی به حرفهای من خوب گوش کرد و گفت: خاموشی، تو مگر حضرت علی(ع) را دوست نداری؟ گفتم چرا که نه. روایتی از آن حضرت برای من نقل کرد.
وقتی صحبت های حاجی تمام شد یاد حرف های سه شب پیش یکی از اسرا به نام عظیم نوایی افتادم. آن شب می گفت: من چند سال است می گویم دعا کنید آزاد شویم ولی نمی شویم. شاید کسی هست که دعا نمی کند یا نشنیده است.
امشب از شما می خواهم دعا کنید آزاد شویم. راستش آن شب به صحبت های عظیم نوایی خندیدم و با خودم گفت: در حالی که دو کشور در حال جنگ هستند هرگز چنین اتفاقی نمی افتد یعنی با شرایط جور در نمی آید. باید شرایطش باشد یا نه؟ آن روز گذشت.
به هر طریق ممکن خودم را به آن فردی که قرار بود درس بدهم، نزیک کردم و از همان لحظه نظرها نسبت به من برگشت. چون این را به خوبی درک می کردم. او خیلی باهوش بود. چون همان اول گفت: تو را فرستادند تا به من درس بدهی. اما من شرط دارم. مرا آزاد کن تا هر کاری بگویی انجام بدهم. در حالی که فکر می کردم سیگار یا چیز دیگری از من خواهد. گفتم: خدایا من چه قولی به این اسیر بدهم تا به حرف هایم گوش کند!!
می دانم خواب بودم یا بیدار که دیدم صبح شده است. عراقی ها برای آمارگیری آمده بودند. در این حین دیدم دفتری که از صلیب سرخ گرفته و در جایی مخفی کرده بودم همان جایی افتاده که من خوابیده بودم. تعجب کردم این دفتر اینجا چه می کند. اگر عراقی ها می دیدند شدیدا شکنجه می شدم. به هر وسیله ممکن دفتر را زیر بالش هل دادیم.
بعد از آمارگیری و رفتن عراقی ها، صفحه اول دفترچه را باز کردم و دیدم با خط خودم نوشته شده است: فلانی من آزادی شما را در ۳۰ روز تضمین می کنم به شرطی که قول بدهی در این مدت هر چیزی تدریس می کنم بنویسی.
در این گیر و دار یادم آمد ، قبل از خواب خیلی سعی کردم راه حل منطقی برای این کار پیدا کنم. شاید در همین لحظات خوابم برده بود. اما این را می دانم که قبل از خواب خیلی از خدا خواستم کمکم کند. گفتم خدایا تو توانایی و از تو می خواهم کمکم کنی.
این نوشته را به همان کسی نشان دادم که قرار بود به او درس بدهم. قهقهه ای زد و گفت: ما که این همه سال تحمل کردیم این یک ماه هم رویش. و به این ترتیب کار ما شروع شد. در حین درس خواندن سعی کردم سوالاتی از زندگی شخصی اش بپرسم تا بیشتر احساس دوستی کند. روزها همین طور می گذشت. همه هم می دانستند چه قولی به این اسیر داده ام. این را هم بگویم که تا آن زمان مسایلی از این قبیل زیاد رخ داده بود مثلا یکی خواب دیده بود شش ماه دیگر آزاد می شود و … .
پنج یا شش روز از این ماجرا می گذشت که حاج آقا ابوترابی گفت: خاموشی! شنیدم گفتی اسرا یک ماه دیگر آزاد می شوند؟ گفتم: بله، گفت: برو شایعه کن بگو اشتباه کرده ام. چون این آزادی ممکن نیست. جالب این است که تعدادی از اسرا بر سر یک ضبط صوت یا مرغ و خروس و حتی تسبیح شرط بندی کرده بودند که در صورت آزادی مال من باشد و اگر اسیری حرفی می زد که نمی توانست به آن عمل کند سایر اسرا به شوخی از خجالتش درمی آمدند.
به روزهای بیست و هفتم و بیست و هشتم رسیده بودیم که حاج آقا ابوترابی گفت: فلانی چه دلیلی برای این قولی که دادی،داری؟
برچسب:
نویسنده: اشکان محمودی