روزی کلاغی روی درخت مینشیند، یک روباه میآید زیر درخت و شروع میکند به تعریف کردن از کلاغ و میگوید بهبه چه دمی، عجب پایی! کلاغ پنیرش را میگذارد زیر بالش و میگوید اینهایی که گفتی یعنی چی؟
کلاغهای ما هم دیگر باهوشتر شدهاند و مثل سابق با دهان پر حرف نمیزنند تا روباه پنیر آنها را بخورد. مردم ما هم باهوشتر شدهاند، ذکاوت بچههایمان هم خیلی بیشتر شده است و علتش این است که از ما جلوتر فکر میکنند. دیگر لازم نیست یک موضوع را ده بار به یک بچه بگویید تا یاد بگیرد. الان آدمها حداقل دو – سه حرکت اتفاقات بعدی را هم پیشبینی میکنند.
کاسپارف بزرگترین شطرنجباز دنیا در یکی از مصاحبههایش میگوید که میتواند تا 15 حرکت بعد را پیشبینی کند. من هم در این مقاله سعی دارم به گونهای تفکر شطرنجی را بررسی کنم تا شما هم بتوانید حداقل تا پنج حرکت بعدی را در زندگی پیشبینی کنید. برای پیشبینی تا 15 حرکت، باید بسیار تمرین کنید، ولی در این مقاله میتوانید در جای جای بررسی تفکر شطرنجی، میزان پیشبینی خود از آینده را بررسی کنید و k (تعداد پیشبینی حرکتهای آینده رقیب) فکری خود را اندازه بگیرید و آن را افزایش دهید. اگر مدیر هستید میتوانید حرکتهای آینده شرکتهای رقیب را بررسی کنید؛ اگر فیلمساز هستید میتوانید فیلمی بسازید که حداقل 5 تا 7 حرکت از تماشاچیانتان جلوتر باشد؛ اگر نقاش هستید میتوانید نقشی را بکشید که هر کسی به آن نگاه کرد برداشت متفاوتتری از آن نقش داشته باشد. در فیلم زیبای "سگ را بجنبان" طراح سیاستهای کاخ سفید میگفت "مردم وقتی میفهمند که یک حرکت قبل از شما هستند، لذت میبرند." در فیلم "آروارههای کوسه" اول فیلم کوسه را نشان نمیدهند ابتدا آروارهها را نشان میدهند و آخر فیلم، کوسه را رو میکنند. تفکر شطرنجی نیز به همین منوال است همه چیزتان را نباید اول کار رو کنید، باید آخر بازی شطرنج، کوسه را نشان دهید برای همین در این فیلم میخواستند یک شومن فداکار که هیچکس آن را ندیده در ذهن مردم به وجود آورند.
امروزه گداها هم پیشرفتهتر فکر میکنند، اختلاسگرها هم پیچیدهتر اختلاس میکنند، دزدها هم حرفهایتر شدهاند. اگر k شما زیاد شود کمتر سرتان کلاه میرود، کمتر مال و جانتان مورد تجاوز قرار میگیرد، کمتر تحت تاثیر حرکتهای رقیب مات خواهید شد، کمتر مسخره میشوید و کمتر به بازی گرفته میشوید. بسیاری از smsهای رایج امروزی بر اساس تفکر شطرنجی است. این smsها میخواهند بگویند که ما از تو جلوتر فکر میکنیم. به مثالهای زیر توجه کنید:
1- به اندازه موهای سرم دوستت دارم: (حسن کچل) آخر جمله میفهمید که آن شخص اصلا شما را دوست نداشته. (1=k)
2- مرغ من روزی آنفلوآنزا گرفت و هیچی تخم نمیکند. (1=k) اولش فکر میکنید که میخواهد بگوید مرغ من روزی سه تا تخم میکند، آخر جمله میفهمید که اشتباه کردید و یک حرکت عقبتر از نویسنده هستید.
3- دو دو دوس دوس دوست دوس دوستا= شش تا. اصلا فکر نمیکردید که این جمله اینگونه تمام شود دو سه تا= 6. آخر هر داستان یا فیلمها به گونهای تمام میشود که نشان دهد که نویسنده از خواننده جلوتر است.
4- مجلهتان خیلی توپه مواظب باشید نترکید. (1=k) اول فکر میکنید یک تعریف از مجله است بعد میفهمید که مسخرهتان کردهاند.
5- تو در قلب من جا داری، تو در رگ من جا داری رفتم دکتر گفت انگل داری! این جمله عاشقانه است ولی آخرش میفهمید که موضوع یک بیماری است. (1=k)
حال میخواهیم از متنهایی استفاده کنیم که کمی پیشرفتهتر باشد و بتواند چند حرکت بعدی را هم پیشبینی کند و k آن بیشتر باشد. این مثال را با قصد 3=k طراحی کردم:
یک شب که خوابم برده بود فرشته مهربان به خوابم آمد و گفت 100 میلیون دلار پول با بهترین ماشین آخرین سیستم همراه با ویلای کنار دریا و یک باغ بسیار زیبا میخواهی یا یک دوست خوب و من هم بیمعطلی گفتم پول و ویلا و ماشین و باغ را میخواهم چون که من تو را داشتم، تویی که همه چیزم را از دست داده بودم تا به دستت بیاورم. تویی که تمام وجود من بودی و به خاطر تو از همه این چیزها گذشته بودم، تویی که آنقدر برایم عزیزی که همه این لذتها، یک لحظه با تو بودن را به من نمیدهد. من تو را دارم و همیشه نیز تو را خواهم داشت. اینها را گفتم که بگویی ای بابا همه این پولها، ماشین، ویلا و باغ حقش بود که گیرش بیاید.
در این داستان جایی که بین دوست و پول باید یکی انتخاب شود، بیشتر افراد فکر میکنند دوست انتخاب خواهد شد، ولی پول انتخاب میشود و آدم احساس میکند که با یک شخص پولپرست طرف است. پس (1=k) شما از خواننده یک حرکت جلو میافتید، وقتی در ادامه به گونهای صحبت میکنید که چون دوست را دارید و حالا پول را که ندارید برمیدارید (2=k) مشخص میشود که آن شخص اهل معرفت است و اصلا آدم پولپرستی نیست ولی در نهایت باز آخر داستان مشخص میشود که آن شخص پولپرست است و تازه آنقدر زرنگ است که طوری نشان میدهد که آدم خیلی بامعرفتی است (3=k) در این جا 3 حرکت از خواننده جلو میافتید.
میگویند روزی یک کاردار انگلیسی نزد ناپلئون میآید و میگوید که چرا انگلیسیها اینقدر دنبال معرفت هستند و فرانسویها به دنبال پول؟ ناپلئون در جواب به او پاسخی میدهد که همانند شطرنج با یک حرکت (1=k) از آن شخص انگلیسی جلو میافتد و به او میگوید هر کسی به دنبال چیزی است که آن را ندارد. "یعنی ما فرانسویها معرفت داریم و حالا به دنبال پول هستیم."
تفکر شطرنجی در فیلمهای پلیسی، جاسوسی، نمایشنامهها، کتابهای داستان و ... کاربرد دارد. و من سعی دارم در این مقاله با آوردن مثالهای مختلف، به شما کمک کنم تا بتوانید پایان داستانهایتان را به گونهای تمام کنید که حداقل 5 حرکت از خوانندگانتان جلوتر باشید. حال به این مثال توجه کنید که آن داستان را هم با 3=k طراحی کردهام: این متن بسیار خطرناک است، اگر در زندگی قدرت ریسک کردن ندارید، این متن را نخوانید چون پای مرگ و زندگی در میان است. اگر باز هم اصرار به خواندن این متن دارید و میخواهید با زندگی خودتان بازی کنید، بزرگترین حقیقت این متن را با شما در میان میگذارم این متن آغشته به خطرناکترین ویروس دنیاست. طوری که از روی کلمات و اشعهای که از حروف آن برمیتابد این ویروس وارد چشم شما شده و به سرعت مغزتان را از کار خواهد انداخت. و ده ثانیه بعد مغز شما از کار خواهد افتاد. یک ثانیه، دو ثانیه، سه ثانیه ... ده ثانیه. اخطار، اخطار تمای سر اسکن شد ولی هیچ مغزی یافت نشد، زیرا شما از قلبتان فرمان میگیرید.
1- جایی که در این متن ویروس پیدا میشود تا مغز شما را از کار بیندازد (1=k) یک حرکت از خواننده جلو میافتد.
2- جایی که تمام مغز شما اسکن میشود تا مغزی پیدا شود و مغز پیدا نمیشود (2=k) یعنی کسی که متن را خوانده مغز ندارد.
3- جایی که شما به جای مغز از دل و قلبتان فرمان میگیرید (3=(k یعنی شما آدمی هستید که با قلبتان زندگی میکنید که از مغز هم بسیار بالاتر است.
بسیاری از فیلمهای سینمایی نیز بر مبنای همین تکنیک ساخته میشوند. فیلم ایرانی "نقاب" که از نظر محتوایی فیلم کمعمقی است، بر اساس همین تفکر ساخته شده و جذاب از آب درآمده. آخر فیلم را کسی نمیتواند حدس بزند و نشان میدهد پسری که پوکرباز ماهری است چهطور توانسته فکر همه را تا آخر بازی بخواند و در نهایت رقبایش را حتی پس از مرگش از بین ببرد. k این فیلم در بعضی صحنهها به سه میرسد. یعنی کارگردان تا سه حرکت از بیننده جلو میافتد ولی در فیلم بسیار جذاب "بازی"k این فیلم تا 4 یا 5 میرسد و کارگردان از بیننده در بعضی صحنهها پنج حرکت جلوتر میافتد. در بسیاری از فیلمهای آلفرد هیچکاک هم، از تفکر شطرنجی استفاده شده است. مثلا در فیلم "بیگانگان در ترن" نشان میدهد که چگونه جنایتی رخ میدهد که قاتل و مقتول هیچ رابطهای با هم نداشته باشند. در تمام قتلها، قاتل و مقتول با هم ارتباط دارند ولی هیچکاک برای اینکه از بینندگانش یک حرکت شطرنجی جلو بیفتد نشان میدهد که در قطار، دو نفر با هم دوست میشوند که یکی از زنش متنفر است و دیگری از پدرش این دو نفر که تا آن زمان هیچ رابطهای با هم نداشتند به هم قول میدهند که یکی پدر نفر دیگر و دیگری زن او را بکشد و بدین ترتیب قتلی رخ میدهد که تاکنون کسی فکرش را هم نمیکرده است و هیچکاک این طوری از بینندگانش جلوتر میافتد. در تفکر شطرنجی باید طرح نقشهها و فکرخوانی از (1=(k تا (7=k) حرکت به گونهای باشد که به مات کردن حریف یا خواننده یا بیننده ختم شود و مات زمانی است که خواننده هیچ کاری نتواند انجام دهد و از بازی کردن شما لذت ببرد. حال به متن زیر توجه کنید که خواننده را در آخر متن مات میکند: اگر این متن را خواندی میفهمم که مرا خیلی دوست داری و از توی هزاران نویسنده بزرگ دنیا متن مرا انتخاب کردی. حتما با خودت گفتی این نویسنده با بقیه یک فرقی میکند، اگر این متن را خواندی و برایم نامه فرستادی میفهمم که باز چه قدر تو مرا دوست داری و اگر هم برایم نامه نفرستادی حتما با خودت گفتی این نویسنده سرش شلوغ است که وقت ندارد نامه مرا بخواند. اگر این متن را تا آخرش تمام کردی میفهمم که خیلی باهوشم و توانستهام کاری کنم که تو تا آخر این متن را بخوانی و اگر این متن را هم نخواندی و تا اواسطش رها کردی می فهمم که اینقدر من را قبول داری که با همان چند خط اول همه چیز را در موردم فهمیدی و لازم نیست حتما متن را تا آخر بخوانی. اگر بعد از خواندن این متن برایم Email فرستادی میفهمم که حتما ارزشش را داشتم که خوانندههایم برایم Email بفرستند و اگر هم Email نفرستادی حتما من آدرسم را بد جوری نوشتهام که تو نتوانستی آن را درست بفرستی، اگر بعد از خواندن متن آن را پاره کردی تازه میفهمم که عاشق منی، چون تو تمام نوشتههای مرا پاره کردی. حال بگو میخواهی چه کار کنی نه راه پس داری نه راه پیش! در آخر این متن خواننده چه کار میتواند بکند، حرکتها باید به گونهای باشد که خواننده یا بیننده نه راه پس داشته باشد نه راه پیش و نه راهی از کنارهها
برچسب:
نویسنده: اشکان محمودی